کائنات پاسخ می‌دهد

یک روز صبح بعد از چهار ساعت خوابیدن با فلاکت ساعت ۶ صبح برای نماز صبح بیدار شدم. آنقدر دنیای خوابم برایم واقعی بود که احساس می‌‎کردم واقعیت باید خواب باشد. بعد از نماز افکاری در ذهنم چرخ می‌خورد. افکاری که خوشایند نبود و نشانه آخرین بارقه‌های امیدم به روند کلاس‌هایم بود.

داشتم پیش خودم می‌گفتم که من که یک جلسه از سمپوزیوم عقب افتاده‌ام حالا یکی دیگر هم رویش می‌افتد. شاید مثل نویسندگی خلاق که سه جلسه اینهایی از آن عقب افتاده‌ام، باید کلا قیدش را بزنم.

یک لحظه که روی تشک نشسته بودم، موبایلم را به نیت کوک کردن ساعت دستم گرفتم. همان لحظه پیش خودم گفتم که اگر من که الان بخوابم، هشت بیدار نمی‌شوم، پس بهتر است بروم و آلارم ساعت هشت را خاموش کنم که یک لحظه چشمم به ساعت گوشی خورد.

ساعت ۶:۶ را دیدم. برخلاف عده‌ای که ساعت‌های جفت را به ماجراهای عشقی پیوند می‌دهند، من با تفاسیر دکتر یونیورس سر صبحت کائنات و پیامشان بیشتر معتقدم. این بار هم مثل سایر موارد حکم ساعت بسیار درخور موقعیتم از آب درآمد.

پیام کائنات چنین بود…

افکار شما از تعادل خارج شده‌اند و توجه شما معطوف به دنیای مادی شده است. این نشانه به شما می‌گوید که افکار شما واضح نیستند و نباید به این گونه افکار ادامه دهید!

در انتهای متنی که داشت خواندم: راهنمایان روحی از شما می‌خواهند که توجه‌تان را بر روی روح و خدمت‌گذاری متمرکز کنید و بدانید که نیازهای مادی و احساسی‌تان خود به خود برطرف خواهند شد.

خب اگر شما هم پیامی این چنین مستقیم را می‌خواندید، احتمالا مردد می‌شدید. لیکن واکنش من چه بود؟

واکنشم

لحظه‌ای به شرایطم فکر کردم. از دوره نظم شخصی متوجه شده بودم که تکنیک فکر کردن پیش از انجام کارها واقعا تکنیک مهم و تاثیرگذاری است و اینجا هم به دادم رسید. کمی که فکر کردم دیدم که اگر بتوانم صبحگاهی بنویسم و جلسه پیش سمپوزویوم را با دور تند گوش بدهم، می‌توانم تا کلاس اصلی که ساعت هفت بود بیدار بمانم و به این شکل حتی اگر بعدش هم می‌خوابیدم لاقل سه کار مفید و مهم کرده بودم. امیدوار هم بودم که تکلیف باران نشده باشیم.

پس نهایتا چه کردم؟

با همین امیدها بسم الله صبحگاهی را گفتیم و جلسه سمپوزویوم قبلی را گوش دادم. باورم نمی‌شد که استاد در جلسه‌ای که نبودم، حرف‌های امیدبخشی بزند که دقیقا باعث قوت قلب و نیروی بیشتر من برای ادامه مسیر بشود. جلسه بعدی هم خوشبختی کامل بود، چون وقت کافی برای تمرین‌های قبلی به ما داده شد. نکته عجیب تر ماجرا این است که این مفید بودن و انرژي عجیبی که از صبح و سکوت لذت بخشش گرفتم، مرا ترغیب کرد نخوابم و به توصیه استاد با سی دقیقه نوشتن بعد از کلاس به ایده‌های بسیار بسیار زیادی رسیدم. بعدش هم که صبحانه و پیاده‌رویی صبح این نیرو مضاعف را دو چندان کرد.

آن روز چه درسی گرفتم؟

امروز به طرز معجزه آسا و منالک‌واری متوجه شدم که هر تصمیم کوچک ما چطور سلسله رویدادهای بعدی را رقم می‌زند. انگیزه و عشق و انرژی از دل همین کارها و تصمیمات کوچک و بزرگ شکل می‌گیرد و نهایتا هر روزی که می‌سازیم، بلاخره آینده ما را شکل خواهند داد. پس همه چیز در لحظه اکنون ما مهم و پراهمیت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *