جمله‌ها و داستان‌های خودمانی

۱. کودکی، به من آموخت که زودباوری رنج عمیقی را به ارمغان می‌آورد. تنها راه نجات این است که از جایی به بعد باورهای جدیدی بسازیم.

۲. یک روز پس از کورونا، مردم با حیرت به هم نگاه می‌کنند. با عشق همدیگر را به آغوش می‌کشند و بعد هم از آن به عنوان بهترین رخدادی که باعث شد قدر هم را بیشتر بداند یاد خواهند کرد.

۳. بعضی از داستان‌های ساده که ما شنیده‌ایم بیش از تمام آنچه که تصورش را می‌کنیم روی ما تاثیر گذاشته‌اند. کافیست نگاهی به محبوترین کارتون یا فیلم یا کتابتان در کودکی بیندازید و ببینید چطور با الگوبرداری از قهرمانش، زندگی خود را در مسیری دیگر انداخته‌اید.

۴. یک جایی هست که مردم آنجا کتاب نمی‌خوانند، با هم حرف‌های مفید نمی‌زنند. می‌خواهند به هم ثابت کنند که طرف مقابل در اشتباه است و خودشان بدبخت‌ترین آدمهای روی زمیند. در این سرزمین پر گلایه، مردم فقط یک کار را فراموش کرده‌اند که با دقت انجام بدهند و آن هم نگاه کردن و شناختن واقعی تصویر مقابلشان روبه‌روی یک آینه است.

۵. عزیزی را می‌شناختم که معتقد بود دنیا پر از کثیفیست و هیچ چیز جذابی در دنیا نیست. مردها همه خائنند. اصلا به اینکه نهایتا عشقش او را تنها گذاشت یا چند بار به مرز خودکشی رسید کاری ندارم. مشکلم آنجاییست که فردی با باور خیلی متفاوت از او را، دیگر اطرافم نمی‌بینم!

۶. یک دوستی، مدتها ادعای روشنفکری و به‌روز بودن و اوپن مایندی خودمان را داشت. می‌گفت عیبی ندارد که عقاب به جای بودن با کبوتر، با همان عقاب بگردد و خوش باشد. یک اتفاقی برایش افتاد. یک روز خیلی معمولی، فهمید عقابی که هفت سال عاشقش بوده است، از همان عقابهاست!

۷. می‌دانی زنی را می‌شناسم که یک باور بزرگ دارد. این باور در کشورش، در فرهنگش و حتی در جنسیتش مثال زدنی است. او عمیقا ایمان پیدا کرده که هیچ فرقی بین زن و مرد نیست. هر کاری که مردان می‌کنند، او نیز می‌تواند بکند. باورهای دیگرش هم جالب بود. او باور داشت هیچ چیزی غیرممکن نیست. اصلا نیست و نشد معنا ندارد.

 از او مدال‌ها دیده‌ام. داستان‌ها شنیده‌ام. با او زندگی کرده‌ام. بسیار از غیرممکن‌ها را ممکن کرد. گرچه خیلی دیر و تقریبا خیلی کم ظرافت‌هایش را شناخته است اما او هنوز از پا نایستاده و به حرکت در هر حالتی ادامه می‌دهد. اگر قرار بود از مردترین مرد عالم تندیسی بسازند، باید تندیس این زن را می‌ساختند.

۸. یک دوستی دارم که عمیقا ذهنش را می‌خوانم. او ادعای روشنفکری، قضاوت نکردن و منطقی بودن دارد. بعد از دیدن او فهمیدم همیشه شکافی عمیق در هر ادعایی هست. شکافی که خود ما آن را نمی‌بینیم. او تحمل دیدن فیلمی با نقش اصلی زن را ندارد.

۹. یک استعاره باید بسازند از آنهایی که فکر می‌کنند تلاش یعنی موفقیت. من عمیقا فهمیدم که تلاش یعنی نخست شکست و بعد از آن، درس‌های شکست یعنی موفقیت.

۱۰. سراغ دارم که فردی مدت‌ها افسرده بود. خودش علتش را نمی‌دانست. یکی به او می‌گفت تو زیادی باهوشی. سایت‌ها به او می‌گفتند تو فقط زیادی احساساتی هستی. یک بار از خودش پرسید من ۹۰ درصد موافق چرا گریه می‌کنم؟ دید که اول دارد به حال دیگران گریه می‌کند، بعد برای حال خودش که برای دیگران گریه می‌کند اما آنها نمی‌فهمند. نهایتا دید که مشکلش نه دنیا بود نه آدم‌های آن.

زندگی اش تغییر کرد؟ خب راستش معجزه نشد ولی او حالا خیلی کم گریه می‌کند. حالا بیشتر از دلسوزی برای خودش، انرژی‌اش را برای تغییر شرایطش می‌گذارد. تا جایی که سراغ دارم او حالا واقعا دارد زندگی می‌کند.

۱۱. جدیدا فهمیدم که تمام مشکلات ریز و درشت من دقیقا به خاطر این است که عدسی اشتباهی به میکروسکوپ زندگی‌ام داده‌ام. وقتی روی چیزهای سیاه عدسی بزرگی می‌گذارم، هر لحظه بدتر می‌شوم اما وقتی عدسی را تغییر می‌دهم و به جای زوم کردن روی سیاهی، اطرافش را هم می‌بینم، تازه مثل یک انسان زندگی می‌کنم که می‌تواند در هر شرایطی به جلو حرکت کند.

دیدگاه ها

  1. Pingback: موفقیت را به یاد بسپار - مهسا فیروز

  2. Pingback: روزی که از آن می‌ترسیدم - مهسا فیروز

  3. Pingback: نکاتی از کتاب چطور انسانی دوست‌داشتنی باشیم؟ - مهسا فیروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *