دو نامه

یکی از تمرین‌های خوب نویسندگی، نوشتن نامه است که مخاطب آن لزوما اشخاص زنده نیستند. در این جا دو نامه آورده‌ام که با دو مخاطب متفاوت نوشته شده است.

نامه به چخوف:

دوستِ نداشته‌ام، خوشحالم و مفتخرم که نامه‌ای برای تو می‌نویسم. همین چند دقیقه پیش هم، به عالم رفتگان خدابیامرزم، نامه‌ای نوشتم و اگر چه نمی‌دانم به جایی می‌رسد یا نه؛ اما برحسب رفع تکلیفی انجامش دادم.

بگذریم. تو برای من از من برای خودم زنده‌تری. مثل خیلی از صداهایی که از کتاب‌ها می‌شنوم.

قلمت کی اولین بار مرا گرفت؟ گمانم اولین داستانی که از تو خوانده‌ باشم، بانو و سگ ملوسش بود. پسر محشر کاشتی. راستی من دخترم. زیاد به کلامم  و نحوه ادای عجیبش توجه نکن.

بعد از آن، از آن مجموعه داستانت، چندتای دیگر به بدن زدم و یک نمایش‌نامه محشر به اسم مرغ دریایی‌ات را خواندم. نمی‌توانم در توصیف روانی و بی‌نظیری قلمت چیزی بگویم. فقط ای کاش روسی بلد بودم.

می‌دانی کدامشان را دوست دارم؟ البته انتخاب سخت است. خودت که بهتر می‌دانی؛ اما خودمانیم پایان “درست است که دیدار انجام نشد اما…” واقعا شاهکار بود. از این برجک‌زنی‌هایت ارضای روحی می‌شوم.

راستی چرا گاهی درس اخلاق می‌دهی؟ بعضی‌هایش خوب است؛ اما گاهی بچگانه است. شاید باب دوران خودت بوده. نمی‌دانم مرد. به هر حال بعضی‌هایش، برای من که کمتر چیز میز می‌خوانم، معرکه هستند.

 بیشترین حسن کارت را نوشتن از جنس مردم می‌دانم. مثلا داستان «در واگن» را یادت هست؟ همان که مردی در کوپه بود. در آن هیری ویری نشستن در حلق هم، یکی آن وسط‌ها تمام چمدان و زندگی‌اش را می‌دزدد. آن‌قدر قشنگ توصیف کردی که حس کردم من هم یکی از مسافرانم.

چطور شروع می‌کنی؟ جان جدت که با تو مرحوم است، چیزی بگو. نمی‌شود با دود از آنجا پیام بدهی؟ چطور با ۲ خط، فقط ۲ خط لعنتی، آدم را داخل داستان پرتاب می‌کنی؟ می‌دانستی اگر اینجا بودی می‌توانستی یک بازیکن فوتبال آمریکایی یا بیسبال حرفه‌ای باشی؟ نمی‌دانم آن‌وقت‌ هم داشتید یا نه چون خیلی سرم نمی‌شود. تازه در محضر استادی چون تو، من اگر دوباره چیزی در حد جنایت و مکافاتی یا چمیدانم رومئو ژولیتی، بنویسم که البته نمی‌توانم، باز هم همین هستم. البته که تملق زشت است ولی واقعا می‌گویم تو استحقاق تعریف را داری مرد.

آنجا چه می‌کنی؟ اینطور که تو پرکار بودی، آنجا دوباره یک ۷۰-۸۰ جلدی نوشته‌ای. می‌دانی، خیلی دلم می‌خواهد ۱۰ جلدی آثارت را بخرم؛ اما خب مردم اینجا به زحمت خرج نفس کشیدنشان را هم درمی‌آورند. من هم آس و پاسم. شکر خدا پی‌دی‌اف را اختراع کرده‌اند.

تازه محصول جدید خوشبختی‌های قرون وسطا، ورژن ۲ را هم، به اسم کورونا داریم. نمی‌دانی چه داستان مضحکی است؛ ولی خیلی بامزه است هر روز یادگرفته‌ایم چطور صد دور بمیریم و زنده شویم! کیفیت زندگی را شما داشتید.

می‌گویند باید از قلمت تعریف کنم؛ اما چه خاصیتی دارد برای چخوف بنویسی و خودمانی ننویسی؟ تو با زبان ساده، قشنگترین مفاهیم را در باحال‌ترین قالب ممکن می‌چپانی؛ یک جادویی می‌کنی که کلمات ساده‌ات در عمق قلب و جان نفوذ کند، بعد، مثل این کلیپ‌ها با آهنگ دارا دارا دا، با یک عینک دودی و سیگاری برلب برمی‌گردی، به نشانه این که زهرت را ریختی و تمام.

پیش‌داستان، وای! نگفتم پیش‌داستان‌نویسی به اندازه را از داستان‌هایت یاد گرفتم؟ وای یادم آمد داستان سرگذشت ملال‌انگیز را کامل نخواندم. طولانی‌تر است. ما این روزها متن بالای ۲ صفحه نمی‌خوانیم، من هم مصداق کاملش هستم؛ ولی به هر حال داستان جالبی است. یک جورهایی فرق دارد با بقیه کارهایت. نوع دیگری به شخصیت اصلی و داستانت رسیده‌ای، البته تا جایی که خواندم می‌گویم.

مرغ دریایی و نگاهت به زندگی نویسنده باعث شده بود موبایل را به نوک دماغم بچسبانم، تا بلکم جوری به درون کلمات بیشتر غرق شوم. راستی موبایل ماسماسک جدید ماست. جای زندگی را گرفته. به آن می‌گویند وسیله از زندگی دررو! رفیقمان است، سرگرمیمان است، فیلم و تئاترمان است، کلا همه چیزمان است. همان عنصری است که تو و اساطیر را آن‌طور نگه داشته و ما و نسل ما را این‌طور.

خیلی وراجی کردم. امیدوارم روحت در آرامش باشد و جلدهای جدید کارهای دیگرت یا لاقل آنهایی که به اسمت درمی‌آورند، قابل پرداخت به دست ما برسد.

قربان تو، شاگرد و نوکرت

مهسا

نامه دوم:

فلاکس عزیز،

رفیق همیشه روی میز، سلام. من سطلم. سطل زباله نارنجی رنگ کنج اتاق.

من یک جور زباله خوارم. دست خودم که نیست. می‌دانم بقیه اعضای اتاق، همیشه مرا چپ چپ نگاه می‌کنند و کسی محلی به من نمی‌دهد.

می‌دانی حق دارند. همه آنها خارق‌العاده‌اند. ماگ توی اتاق یا حتی لپ‌تاپ که برای صاحبمان درست عین کودکش است. در ازای این‌همه توجه، پشیزی از آن، هیچ وقت نثار من نشده. گاهی به علت سهل انگاری‌اش، جلوی دست و پای او یا دیگران، ضربه‌ای به پشت پایم زده‌اند و شالاپ تمام دل و روده و زباله‌هایم پخش زمین شده. بعد با قیافه کج و معوج و اخم و تخم، نه با دلسوزی برای من، محتویاتم را جمع می‌کنند و به همان کنج پرتم می‌کنند.

من هیچ راهی به جز تحمل این شرایط ندارم؛ اما فلاکس عزیز تو همانی هستی که آرزو داشتم باشم. هر دو پلاستیکی هستیم مگر نه؟ لاقل داخل تو مایع داغ یا خوش عطر و نگار می‌ریزند. مراقبند بلایی سرت نیاید؛ چون صاحبمان عاشق چای وآب جوش است، تو برایش خیلی عزیز هستی. هیچ وقت نفهمیدم چرا بین ۲ شی پلاستیکی مثل من و تو، انقدر فرق هست و فرق می‌گذارند.

 این حرف‌ها را دزدکی با انتهای خودکار تمام شده و کاغذ باطله‌های صاحبمان می‌نویسم. راستش از اینکه اسمش را بیاورم می‌ترسم. تو این احساس مرا درک نخواهی کرد که به‌جای دست و ناز و نوازش، با پا و لگد کسی در ارتباط باشی. پس قضاوتم نکن. می‌دانم که تو دستت به کاغذ نمی‌رسد؛ اما اطرافت جامدادی هست. این کاغذ را که پشتش خالی است برای تو موشک می‌کنم، تا جوابم را پشتش بنویسی. خواهش می‌کنم جوابم را بده. تو تنها هم‌صحبت جدید من هستی.

دوستدار و طرفدار همشگی تو

سطل زباله

دیدگاه ها

  1. Avatar
    رآمتین

    درود بر شما چه نامه‌های قشنگی نوشتین. آفرین واقعا کنجکاو شدم خودم هم چند نامه بنویسم. وای نامه سطل زباله واقعا ایده جالبی بود خودم هم داشتانی دارم دربارۀ یک گلدان عجیب و غریب که احساسات بروز می‌دهد و امروز سطل زباله… به فکر تهیه سطل زباله در اتاق افتادم تا بهش بی مهری نکنم و اندازه لپ تاب بهش عشق بدم. ممنونم ازتون که می‌نویسین.

    1. Avatar نویسنده
      پست
      مهسا فیروز

      در پاسخ به این محبت و دلگرمی باارزش و خالصانه شما واقعا نمی‌دونم چی بنویسم که بتونه جبرانش کنه. خوشحالم که مطلبم مشوقتون بوده و پیشنهاد میکنم حتما لذت نامه‌نگاری رو تجربه کنید. نامه‌ها لزوما ارسال نمیشن اما میتونن تاابد ماندگار بشوند. ایده قشنگی داشتین و پیشنهاد سطل زباله به نظرم عالیه. اون داستان واقعی بود و بعد از نوشتنش خودم هم رفتارم تغییر کرد. بی‌نهایت از محبت و کامنت فوق‌العاده شما سپاسگزارم.

  2. Pingback: درس‌هایی از نویسندگان مختلف از دنیای نوشتن - مهسا فیروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *