شاهد صحنه قتل

کوشا در چسب مایع را بست. کمی عکس دو تا صورت خندان با انگشت های وی توی عکس را فوت کرد. بعد جلد دو طرف مقوایی را باز و بسته کرد تا پشت هر کدام از جلدها را چک کند.

لبخند دندان نمایی به کارش زد.

ـ کارمم دیگه داره تموم میشه ها.

پشت صندلی کامپیوتر خودش را رها کرد و کمی با صندلی تاب خورد. وقتی سرش را به چرم پشتی صندلی تکیه میداد میتوانست از پنجره جلوی میز، سقف کریدور و از شیشه های هنوز مات نشده سقف خانه، آسمان را ببیند.

ـ کاشکی هیچ وقت نیان این شیشه ها رو مات کنن

هوای آسمان غروب قشنگی بود و او خیره به آسمان پشت شیشه بود و لبخند روی چهره اش بود.

نفس عمیقی کشید ولی صحنه ای که دید باعث شد با چشم های گرد، به کمک فشار به دسته های صندلی خودش را جلو بکشد. عینکش را از روی میز برداشت و با دیدن برق چاقویی که در دستی سیاه پوش به درون هیکلی فرو رفت. هین بلندی گفت که دست راستش را به جلوی دهان کشید.

کمی اشک بیشتر توی یکی از چشم هایش لغزید و با دهان باز و دست افتاده از روی دهان شاهد کشیده شد جسدی بود که به نقطه ای خارج دیدش رفت. یک ثانیه کافی بود تا نگاه مرد بالا از میان کلاه سیاه کشی که آن را بالا داده بود به پایین بیفتد و هر دو با هم چشم در چشم شوند. چشم های سیاه نافذ از بین ابروهای اخم کرده و چشم های قهوه ای روشن و شانه هایی که سریع با موهای لخت قهوه ای آویزان رویش، بالا و پایین میشد.

مرد سریع از آن جا در حال پایین کشیدن کلاه کشی دور شد. صحنه خالی تاریک تر شدن آسمان تمام تن کوشا را به رعشه انداخت. تنها چیزی که بلافاصله انجام داد این بود که کش سفید روی میز را با دست های لرزان برداشت و موهای آویزان دو طرف شانه اش را محکم بست و ترس و وحشتش را روی موها خالی کرد

از قصد موهایش را محکم تر کشید تا بیشتر سرخود بیاید. یک چک به خودش زد تا از حالت خیره به نقطه نامعلوم خارج شود. صندلی را محکم به پشت پرت کرد و دست هایش روی سرش رفت

ـ خدای من من من الان یه قتل دیدم… نه یه جنایت… نه… شاید زندس یا خود خدا

روی زمین نشست و گریه اش گرفت. دستی روی صورتش گرفت و هق هق بلندی کرد.

سروصدایی توی خانه بزرگ پیچید. مات به در باز اتاقش و خانه تاریک بیرون اتاق نگا کرد.

ـ نکنه بیاد سراغم؟

ـ خدای من. یه نفریکیو کشت دارم میمرم. خدایا چیکار کنم؟ خدایا خدایا

عصبی توی اتاق این ها را میگفت و راه میرفت.

ـ اگه…

ایستاده بود و با دهان باز و چشم هایی در گشادترین حالت دستی به کمر مانده بود

اگه فقط اگه اون فرار کنه که بدتره. آره یه جسد یه جسد پشت خونه ما خونه ای که هیچ کس توش نیس… حتما فاتحه منو

چشمانش لبالب خیس شد. صدای خوردن چیزی به دری آمد. با پلک زدن های سریعش اشک ها ریختند. اشک ها را محکم پاک کرد و سمت آشپزخانه دوید.

در راه رفتن فکر کرد: اگه بکشمش بازم من مقصرم. آره ازین پرونده ها بابا زیاد تو دادگستری دیده ولی پس چیکار کنم؟

کشوی اول آشپزخانه تمام اوپن را بیرون کشید و چاقوی بزرگی بیرون آورد. درخشش نور اتاق روی چاقوی لرزان در خانه نیمه تاریک باعث شد احساس کند لحظه ای قلبش از حرکت ایستاد.

چشم‌هایش را بست تصویر خوش گذارانی های قبل از دانشگاه رفتن این تابستان تمام چشم هایش را پر کرد و یک آرزو. یک آرزو که تمام زندگی برای آن کوشیده بود

چشم های خیسش را باز کرد. دست هایش میلرزید، اما مصمم‌تر از آشپزخانه بیرون رفت.

صدای نفس‌هایش با سرو صدای در فلزی در روی بالکن، تنها صداهای خانه بودند.

صدایی مثل پرت شدن در و برخورد فلز به دیوار و زوزه باد تن لرزانش را پایین پله ها به بالا جهاند و لرزشش بیشتر شد.

نفس‌هایش بریده بریده تر بود. یک ثانیه به ذهنش رسید که فرار کند. فکر کرد با چاقو مقابل یک مرد مگر چقدر تن ظریفش یارای مقاومت داشت؟

در ثانیه ای که صدای گام های محکم روی سنگ پله ها پیچید او با عجله خودش را از در حال به خانه پرت کرد و کلید در را با هجوم دو دستش سمت جاقفلی، چرخاند.

وقتی دست چاقو دار را با عجله از دست دیگر دور کرد خراشی روی پوشت دستش افتاد ولی او حالا دست های یخ را رو به رویش دور یک چاقو جمع کرده بود و عرق از تمام تنش میبارید

دستگیره در چندبار با شدت بالا و پایین شد. که باعث شد با ترس جیغی را با دهان خط شده و چشم های بسته و صورت منقبض خفه کند.

دست‌هایش درحال کرخت شدن بود ولی متوجه شد مرد در حال کوبیدن خود به در است. فکر کرد در چوبی معمولی ثانیه ای میشکند

سریع به اتاقش پناه برد در را پشت سر بست و قفل کرد. صندلی وسط اتاق را پشت در گذاشت تا با لبه پشتی قفل را نگه دارد اما چرخ ها از روی موزاییک سطح لیز خورد و صندلی محکم روی یکی از پاهایش خورد.

با دهان باز نفس هایش صدای ها ها شد که مقطع بیرون میزد انگار با هرنفس سعی میکرد درد را بیرون بدهد. چاقو را به دستی داد و دست دیگر را روی دهان گرفت و چشم هایش را محکم فشار داد. صدای شکستن لولا باعث شد دست روی دهانش لخت این طرف تنش بیفتد.

قطرات خون روی موزاییک شیری قسمت لخت زمین میریخت. او مات ایستاده بود. ذهنش یارای مقاومت و حتی فکری نداشت.

در اتاق کناری باز شد و صدایی پیچید:

ـ کجایی بچه؟

دوباره بالا پرید ولی صدا او را به هوش آورد سریع سمت موبایلش پرید:

انگشت های یخ زده لرزان عدد یک یک صفر را تایپ کرد. چاقو و موبایل را با دو دست سمت گوش گرفته بود و چشم هایش خیس بود

با وصل شدن تماس با صدای لرزان و آرام گفت: بلوار… بلوار رجایی… کوچه… باهنر …. پلاک

صدای دستگیره در اتاق باعث شد با جیغ و کله فرو رفته در بدن بگوید: سی

بیا بیرون لعنتی.

موبایل را از گوشش فاصله داد. بی اعتنا  به الو الو پشت گوشی سریع آن را بین کتاب هایش توی قفسه مخفی کرد و رو به موبایل با داد زد: یه قاتل اینجاست. تکرار میکنم یه قاتل اینجاست

دو دست را با چاقو بالا گرفت و رو به در گفت:اوهوی من اسلحه دارم اگه فک کردی میتونی بیای منو هم بکشی بدون سخت در اشتباهی

تازه ذهنش به وقت کشی رسید. این امید در دلش زنده شد که شاید به خاطر نزدیکی خانه به سازمان اطلاعات و بودن خانه پلیس در کوچه شان سریع تر به دادش برسند

تازه نگاهش به قفسه چوبی دو طبقه روی زمین افتاد همانی که موبایل در یکی از کتابهایش مخفی بود. سریع فرش را تا نصفه بالا داد و قفسه را با زور و داد سمت صندلی چرخ در هوا جلو برد و آن را از حالت عمودی به افقی چرخاند ولی باز شدن در و خوردن لبه آن به صندلی باعث شد موقع عقب رفتن پشت پایش به لبه فرش ۱۲ متری گیر کند و محکم روی فرش روبه در به زمین بخورد

چاقوی چرخیده جای دیگری را زخم کرده بود. از میان ناله با یک دست چاقو را بالا گرفت و با دست دیگر بدنش را نیم خیز بالا نگه داشت.

در با هول محکمی نیمه باز شد. چاقویی سیاه از در بیرون آمد و مردی که زور میزد از آن فاصله محکم شده خودش را به داخل جا کند.

ندانست چرا چطور این کار را کرد. در کسری از ثانیه با چاقو پرید و دست چاقو را دار را با جاقو با بیشترین نیرو از ساعد آن خراش داد. چاقو روی زمین افتاد و فوران خون و دست لخت آویزان شد. چاقو را برداشت و با تمام وجود از شیشه  تا انتها باز کریدور به طبقه پایین پرتاب کرد که صدای جینگ برخوردش دو بار شنیده شد. دست از اتاق بیرون رفته بود و صدای دویدن توی سرش پیچید.

نفس هایش صدادار تر از هر زمانی با فاصله بیرون می آمد. لبخند کوچکی روی لبانش نقش بست و بیهوش روی زمین افتاد.

صدای پله ها و دروازه در آن خانه تاریک پیچیده شد و صدای آن قدم ها دیگر به آن خانه شنیده نشد.

پلیس دروازه باز و رد قطرات خون را از روی پله ها انتهای کوچه بن بست گرفت ولی پس از آن کسی نتوانست ردی از سارق پیدا کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *