یادگیری اصول پایه پیرنگ در فیلم به نقل از مک‌کی

پیرنگ در داستان و فیلم ممکن است شباهت‌ها و تفاوت‌هایی داشته باشد. راستش تا جایی که دیده‌ام تقریبا هر نویسنده‌ای وقتی پای پیرنگ وسط باشد، علاقه شدیدی به زدن ساز خودش دارد.

از آنجایی که مک‌کی و کتاب‌هایش در زمینه فیلم شهرت خوبی دارند، این قسمت را تنها از کتاب او برداشته‌ام. به نظرم این بخش، برای هر علاقه‌مندی به دنیای فیلمنامه فیلم، خیلی ضروریست و قابلیت یادگیری و مشاهده و تشخیص زیادی در فیلم‌ها دارد.

برای گم نشدن در دنیای پیرنگ بهتر است که دید واحد و ثابت یا بهتر است بگویم یک فرمان الهی را درباره هیچ‌کس درنظر نگیریم و یادمان باشد که هرکس چطور به سبک خودش پیرنگ را به ما آموخته است.

خب از اولین نکته شروع می‌کنم

اصلا پیرنگ به چه معناست؟

در زمینه پیرنگ شما باید یک فصلی را در کتاب بیست کهن الگوی پیرنگ بخوانید تا کمی تا قسمتی این مطلب کامل برایتان جا بیفتد ولی خبر خوش این است که من یک فصل درباره پیرنگ نمی‌نویسم. به نظرم پیرنگ اسکلت یا ساختار هست اما اصلش زنجیره علل و معلولی است که حوادث داستان را به هم ربط می‌دهد و ما از از ابتدا تا نقطه اوج و از آنجا تا انتها می‌کشاند.

ترتیب این حوادث، پیرنگ‌های مختلف را پدید می‌آورد. مثلا در پیرنگ داستانی رقابت، شما سه مرحله دراماتیک دارید که باید برطبق قواعد آنها حوادث داستان را بنا کنید. البته لزوم صددرصدی نیست اما اینها حکم استخوان را برای داستان شما دارند که یک داستان خوب را از داستان آب دوغ خیاری به قول استادم جدا می‌کنند.

خب انواع پیرنگ را داریم. مثلا همین کتاب بیست کهن الگو، بیست تا را آورده. عدد زیاد است اما از روش مک‌کی خیلی خوشم آمد که سه پیرنگ اصلی را در دنیای داستان فیلم مطرح کرد و خیلی ساده‌تر و قابل فهم‌تر به درک دنیای فیلمنامه کمک کرد.

رابرت مک‌کی چه سازی می‌زند؟

رابرت عزیز می‌گوید که به طور کلی طرح‌های بیشمار داستانی، مرز دارند و این مرزها یک مثلث را شکل می‌دهند. کارهای خداست من هم نمی‌دانم چرا بیشتر نشده اما خب ما این را درنظر می‌گیریم که واقعا همه نگرش‌های هستی‌شناسانه هنرمندان، به قول مک‌کی در همین مثلث جا می‌گیرد و اصراری به گسترشش نداریم.

این مثلث قاعدتا سه ضلع و سه راس دارد (شیطان‌پرست هم نیستیم به خدا). در این سه راس خالص‌ترین داستان یا ساختار داستانی را داریم. کمی که جلو بروم ماجرا روشن‌تر می‌شود.

شاهپرنگ:

شاه‌پیرنگ اولین راس مثلث است. همان راسی که تنهاست. اینجا معمولا مکان داستان‌های کلاسیک یا شاه‌پیرنگ را داریم. داستان کلاسیک از اصول سازنده این طرح ساخته شده که قدمت آن به هزاران سال می‌رسد. شاه‌پیرنگ فرم مرسوم سینماست و برای شروع همه فیلمنامه‌نویسان باید کاملا و در درجه اول به این سبک مسلط باشند.

ویژگی‌های صوری این پیرنگ را حتما در ادامه شرح خواهم داد که راحت‌تر این طرح را بشناسید. از نمونه‌های این نوع، می‌توان به مهر هفتم، پدرخوانده ۲ اشاره کرد. (تعداد بیشتر اسامی فیلم‌ها را در تصویر بالا می‌توانید ببینید).

خرده پیرنگ:

خرده پیرنگ یا با نام دیگرش مینیمالیسم، راس دیگر مثلث، در تصویر کتاب مک‌کی، راس چپ قرار دارد و با عناصر طرح کلاسیک آغاز می‌شود ولی این عناصر تا انتهای داستان ضعیف می‌شوند و تحلیل می‌روند گویی ویژگی‌هایش کوچک بشود.

یک نکته خوبی که او اشاره کرد این است که این خرد شدن پیرنگ، به معنی عدم پیرنگ نیست چون این نوع هم باید زیبا باشد و ببیننده را به وجد بیاورد. این پیرنگ شامل مستندهای داستانی هم می‌شود. از نمونه‌های آن، بخشش‌های دلسوزانه، ایثار و پاریس،تگزاس هستند.

ضدپیرنگ:

این پیرنگ چندین اسم دارد. ضدرمان، رمان نو یا تئاتر پوچ از نام‌های دیگرش هستند. در این نوع، عناصر تحلیل نمی‌رود کلا معکوس می‌شود! مثلا در طرح کلاسیک ما باید موجزگویی داشته باشیم. به بیان دیگر یعنی صحنه بی‌خودی و دیالوگ بی‌خودی را در فیلمنامه نمی‌بینیم؛ اما در مورد ضدپیرنگ کاملا برعکس آن صدق می‌کند یعنی، این طرح برای بیان افکار انقلابی‌اش به مبالغه و پرگویی عامرانه گرایش دارد.

این نوع در اروپا بعد از جنگ جهانی دوم ظهور پیدا کرد و شامل مستند کولاژهایی مثل شب و مه ۹ از آلن رنه و زندگی بدون توازن هم می‌شود. از نمونه‌های این طرح می‌شود به پرسونا، جذابیت پنهان بورژوازی و زمان نامساعد اشاره کرد.

تفاوت‌های صوری در درون مثلث چه چیزهایی هستند؟

هفت ویژگی هست که این سه ضلع را از یکدیگر متمایز می‌کند و یک ویژگی که در حیطه دیگری مطرح می‌شود و خارج از مثلث داستان است که در ادامه برای شناخت و تفکیک آنها از هم، در زیر ذکرشان کرده‌ام.

۱. پایان بسته در مقابل پایان باز:

در شاه‌پیرنگ پایان فیلم بسته است. به این معنی که انتهای فیلم اگر سوالی مطرح شده یا عواطفی برانگیخته شده بدون جواب باقی نمی‌ماند. هیچ نوع شک و تردید و کمبود و نقصی نخواهیم نداشت.

 یک نکته خارج از مک‌کی این است که هر فیلمی که شما فکر می‌کنید پایانش باز است، باز نیست. این درس مهمی بود که از استادم شاهین کلانتری یاد گرفتم.

مثلا فیلم جدایی نادر از سیمین پایانش باز نیست. داستان اصلی ما حول ماجرایی بود که برای نادر رخ داد یعنی اتهام به قتل یک جنین و این ماجرا کاملا روشن شد. اینکه آخرش ترمه، ور دل کدام والدش می‌ماند چه اهمیت خاصی داشت؟ آنها در هر حالت جدا می‌شدند در واقع این جدایی تعادلی بود که از اول ماجرا هم بود و آخرش هم داشت روال قانونی‌اش را طی می‌کرد.

خب بعد از یک پارازیت، نوبت به خرده پیرنگ می‌رسد. در این نوع، همانطور که حدس می‌زنید پایان معمولا باز است به این معنی که اغلب پرسش‌ها به جز یکی دو تا پاسخ داده می‌شود و پاسخ به آن یک، دو سوال، به عهده ببینده است.

نکته قشنگی اینجا هست که او اشاره کرده و آن اینکه، درست است که علامت سوال در این نوع داریم؛ اما به این معنی نیست که داستان فیلم وسط راه تمام شود و همه چیز پا در هوا بماند. سوال و احساس مطرح شده باید قابل پاسخ دادن باشند و گزینه‌ها و انتخاب‌های محدودی وجود داشته باشد که پایان را تا حدودی بسته نگه دارد.

۲. کشمکش بیرونی در مقابل کشمکش درونی:

تاکید شاه‌پیرنگ روی کشمکش درونی برای شخصیت است. البته در این طرح، شخصیت‌‌ها اغلب جدال‌های درونی سختی هم دارند اما تاکید بیشتر روی مشکلات فرد در روابط با انسان‌، نهاد اجتماعی یا نیروهای طبیعی است (جمله تا حد زیادی مشابه کتاب است).

۳. قهرمان منفرد در مقابل تعدد قهرمان:

خب شاید شما هم تا به حال فیلم‌هایی را مثل روز ولنتاین یا کارهای رابرت آلتمن را که در آن شخصیت تنها یک نفر نیست، دیده باشید. در این نوع فیلم‌ها ما تعدد قهرمان داریم. در حالت کلاسیک، مبنا تنها یک قهرمان است. حتی با شدت یافتن این موضوع ممکن است دوربین اصلا از روی شخصیت اصلی تکان نخورد مثل فیلم Locke.

در خرده پیرنگ با زیاد شدن این افراد، چند داستان نسبتا کوچک مشابه با پیرنگ فرعی شکل می‌گیرد. از آنجایی که در ساختار کلاسیک با با بیشترین میزان دگرگونی در انتهای داستان طرف هستیم، تعدد قهرمان، سبب می‌شود که به قول مک‌کی دینامیسم دگرگون‌ساز ضعیف‌تر عمل کند. به این نوع داستان‌ها چندپیرنگی هم می‌گویند که نوعی خرده پیرنگ است و از ۱۹۸۰ به این سو رواج پیدا کرده است.

۴. قهرمان فعال در مقابل منفعل:

در طرح کلاسیک، قهرمان ما فعال و پویاست که در طی کشمکش‌های داستان هدفی را آگاهانه دنبال می‌کند و نهایتا تغییر زیادی هم می‌یابد اما در خرده پیرنگ اینطور نیست. قهرمان ما گرچه کاملا ساکن و سست نیست اما واکنشگر و منفعل است و هدفی را در درونش و در برخورد با ابعاد گوناگون وجود خود دنبال می‌کند. واکنشگر مثلا مثل کودکی که اعمال ارادی خاص و زیادی انجام ندهد (فیلم پله فاتح).

این انفعال شخصیت، معمولا با قرار دادن یک کشمکش درونی شدید در قهرمان، مثل فیلم جهانگرد اتفاقی یا با محصور کردنش در حوادث دراماتیک، مثل فیلم چند پیرنگی پله فاتح جبران می‌شود.

۵. زمان خطی در مقابل زمان غیرخطی:

شاه‌پیرنگ در نقطه مشخصی از زمان آغاز می‌شود و به طور فشرده و کم و بیش پیوسته ادامه می‌یابد. این خطی جلو رفتن به معنی این نیست که مجاز به فلاش بک نیستیم. اگر فلاش بکی داشته باشیم، طوریست که بیننده به راحتی می‌تواند حوادث را براساس ترتیب زمانی بچیند و درواقع ترتیب آن روشن است.

در ضدپیرنگ، اینطور نبوده و زمان مثل جگر زلیخاست. در این طرح، زمان را به نحوی بهم می‌ریزند که چیدن آن دشوار است اما خب غیرممکن هم نیست. به اصطلاح، بیننده نمی‌تواند تقدم و تاخر صحنه‌ها را دریابد (برای مثال می‌شود به فیلم زمان نامساعد اشاره کرد).

۶. علیت دربرابر تصادف:

منظور از علیت همان روند علل و معلول است. شاید عجیب باشد اما فیلم‌هایی هم هستند که به این شیوه کار نمی‌کنند. احتمالا حدس زده‌اید که در روند کلاسیک، ما بر نحوه وقوع چیزها در جهان تاکید داریم.

بهتر است بگوییم که در شاه‌پیرنگ، اعمال انگیخته منجر به نتایجی می‌شود که آن تاثیرات و نتایج، خود علت نتایج بعدی می‌شود و به این ترتیب سطوح مختلف کشمکش بیننده را تا نقطه اوج هدایت می‌کند.

در ضدپیرنگ به جای این علیت، ما تصادف را داریم. منظور یک تصادف رانندگی و اینها نیست. منظور است است که تاکید ما کلا روی تصادفی بودن اتفاقات است. این کار، زنجیره علت و معلولی را از هم گیسخته می‌کند و نوعی بی‌معنایی و پوچی را جایگزنش می‌کند.

در این حالت اعمال ناانگیخته، منجر به نتایجی می‌شود که نتایج بعدی را به همراه ندارد و درنتیجه داستان به بخش‌ها و موقعیت‌های متفاوت و یک پایان باز خرد می‌شود. این کار، ناپیوستگی حیات را اعلام می‌کند (مثل فیلم بعد از ساعات کار).

۷.واقعیت پایدار دربرابر ناپایدار:

شاید این تصور برای خیلی از ما وجود داشته باشد که داستان باید شبیه واقعیت باشد در صورتی که این‌چنین نیست و بقول مک‌کی داستان تنها استعاره‌ای از زندگیست. این یعنی داستان، ما را به ورای امور در واقعیت می‌برد و با ریشه‌ها و بنیادها آشنا می‌کند و به همین دلیل هم هست که نباید معیارهای واقعیت را برای آن به کار ببریم. دنیای داستان به همین دلایل، از قواعد درونی خودش پیروی می‌کند.

خب تا اینجا فهمیدیم که در هر نوع داستانی فارغ از طرحش، ما قواعد خود را داریم در این صورت در واقع صحنه‌های ما تخیلی هستند. در واقعیت پایدار این صحنه‌های تخیلی‌اند که نحوه تعامل شخصیت‌ها را با دنیای پیرامون مشخص می‌کنند و تا پایان ادامه می‌یابند تا به معنایی برسند.

شاه‌پیرنگ هم از واقعیت‌های پایدار پیروی می‌کند یعنی واقعیت‌های پرداخته شده‌ای که به هیچ‌وجه قواعدشان شکسته نمی‌شوند (در آثار فانتزی هم ما واقعیت پایدار داریم. اگر شخصیت از زیر در رد بشود، نویسنده دیگر نمی‌تواند از در به عنوان مانع استفاده کند. مثل انیمیشن دوگانه چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت).

در واقعیت ناپایدار، صحنه‌هایی داریم که انواع مختلف تعامل را با دنیای پیرامون ایجاد می‌کنند؛ لذا هر بخش به وقایع متفاوتی می‌رسد و این به نوعی از پوچی و بی‌معنایی منجر می‌شود.

نکته‌ای مهم پیرامون ضدپیرنگ:

یک نکته‌ آموزنده در این بخش این است که حتی ضدپیرنگ هم با واقعیت ناپایدارش، استعاره‌ای از زندگیست. اما زندگی نه به شکلی که امور در آن واقع می‌شود، بلکه به گونه‌ای که تصور می‌شود. در کار ضدپیرنگ ما واقعیت یا شرایط ذهنی و درونی فیلمساز را بازتاب می‌دهیم.

چطور برای ببینده چنین چیزی جذاب است؟ در این حالت اگر شخص خوب کار کرده باشد نوعی ادراک و فهم مشترک در ببینده و فیلمساز شکل می‌گیرد که سبب می‌شود تا انتهای فیلم آن را تماشا کند.

اصول صوری هفت‌تایی به پایان رسیدند تنها یک نکته مهم می‌ماند. در فیلم‌هایی که آنها را می‌بینید، کمتر می‌توانید فیلمی را پیدا کنید که سفت و سخت به یک حالت چسبیده باشد. اکثر فیلم‌ها در درجات و انواع مختلفی از این سه طرح قرار دارند و کمتر دقیقا در رئوس مثلث ما قرار گرفته‌اند.

از مثال‌های خوب در اینجا می‌شود به فیلم‌های برادران بیکر و بازی دشوار اشاره کرد که در وسط ضلع در میان شاه‌پیرنگ و خرده پیرنگ قرار دارند یا حتی فیلم‌های رابرت آلتمن که استاد چندپیرنگی است و از انواع حالت‌هایش بهره برده است.

یک نکته درباره فیلم‌های چندپیرنگی:

این فیلم‌ها یا سخت هستند یا نرم. در نوع سخت آن، تک‌تک داستان‌هایی که برای قهرمانان متعدد ما رخ می‌دهد، نتایج شدید و خارجی دارند مثل فیلم نشویل.

در حالت نرم آن، به خرده‌پیرنگ تمایل پیدا می‌کند. سرعت و نتایج نرم‌تر و آهسته‌تر هستند و کنش بیشتر درونی می‌شود مثل فیلم سه زن.

در مقاله معرفی فیلم (۱)، من فیلم وقتی هری با سالی آشنا شد را معرفی کردم و جالب است بدانید که این فیلم ساختار شبه ضدپیرنگ دارد. یک رکب بزرگ و جالب نویسنده، یعنی تکه‌هایی که زوج‌ها به شکل مستند در آن حرف می‌زنند، لابه‌لای داستان معمولی و عاشقانه سالی و هری گنجیده شده، که جالب است بدانید دروغین هستند و نوعی ضدپیرنگ دروغی را در فیلم پدید آورده‌اند.

فیلم‌های بدون پیرنگ چه نوع فیلمی هستند؟

راستش ظاهرا مک‌کی فقط طرفدار شکل مثلث نبوده یک مستطیلی هم چسبیده به این مثلث هست که در آن فیلم‌های بدون پیرنگ جا می‌گیرند اما داستان این نوع فیلم‌ها چیست؟

در ضلع خرده-ضد پیرنگ، ما یک قوس حرکت داریم یعنی به هر شکلی که حوادث داستان ما بچرخد، به هر حال ما تغییری در شخصیت و داستان می‌بینیم. نقطه پایین این ضلع همان دنیای مخوف بدون پیرنگ وجود دارد. جایی که در آن تغییر نداریم و ایستایی می‌‎بینیم.

منظور از این حالت این است که موقعیت‌های ارزشی و شخصیت‌ها در پایان این طرح، نسبت به آغاز تغییری نمی‌کنند. مثلا اگر شخصیت‌ها احمقند آخر ماجرا هم همانند. حالا اگر، اینْ بارِ ارزشی فیلم‌ها، در اینجا تغییر نکند، یعنی اثر ما حالت توصیفی پیدا کرده است. توصیف واقع‌نمایی یا پوچی و از این جهت، ما دیگر داستان نداریم و رسما وارد حوزه روایت می‌شویم. برای همین هم هست که به دنیای زیر مثلث ما نقل مکان کرده‌اند چون نمی‌توانیم آنها را جزو قلمرو داستان بخوانیم.

یک نکته جالب این فیلم‌ها این است که گرچه در پایانش چیزی تغییر نمی‌کند، اما معمولا به نگرشی عمیق دست پیدا می‌کنیم و مک‌کی می‌گوید چه بسا چیزی در درون ما تغییر کند.

از نمونه این آثار می‌شود به امبرتودی، چهره‌ها، برهنه، راه‌های میانبر و جذابیت‌ پنهان بورژوازی اشاره کرد.

امیدوارم از حالا به بعد بهتر بتوانید نوع پیرنگ فیلم‌های خود را تمرین کنید.

دیدگاه ها

  1. Pingback: جدول انجام کارها با واحدهای پومودورو - مهسا فیروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *