روزی که از آن می‌ترسیدم

یک جایی در دوردست‌ترین نقطهِ شهرِ زندگی هستم. یک جایی که در آن هیچ نام‌ آشنایی نیست. من یک غریبه به تمام معنایی هستم که دست از همه چیز شسته. او حرکت می‌کند درست در جهت جریان زندگی‌اش.

یک جایی هستم که نامش را نمی‌دانم. جایی که انتظارش را داشتم. من در بهشت برین رویاهایم غوطه‌ورم، اما اینجا هیچ چیز نیست.

منظورم اطرافم نیست. درون قلبم را می‌گویم. سخت شده. درست عین یک سنگ کاملا دگرگون شده. یک روز عادی در این بهشت که در آن حرکت می‌کردم و غوطه ور بودم، از جا برخاستم. اطرافم را نگاه کردم. از خودم پرسیدم: آیا در تمام این نعمات و این رویاها و این تنوع و این همه چیز بودن، حس پر بودن دارم؟ نداشتم … ندارم.

من بیگانه آلبر کاموا شده بودم. از کی، نمی‌دانم. از کجا فهمیدم را هم نمی‌دانم، اما خوشحالم که فهمیدم. ولی خوشحال بودن من با بقیه فرق دارد. من حتی لبخندش را هم نمی‌زنم.

یک جایی در شهر بهشت که همه چیز خوب است، مردمانی زندگی می‌کنند که برایشان اهمیتی ندارد اطرافشان چقدر شلوغ و پر رفت و آمد و دلنشین و دلچسب، بدرخشد. آنها تغییری نخواهند کرد.

اگر از آنها بپرسی آیا در تمام مدت اقامتت واقعا ذوق چیزی را داشته‌ای؟ واقعا خندیده‌ای؟ واقعا حس کردی چیزی در قلبت تکان خورده یا برانگیخته شده‌ای؛ آنها سکوت می‌کنند.

این ماشین غول‌آسای تمام اتوماتیک سکوت می‌کند. لب‌هایش به هم دوخته شده‌اند. او اشاره می‌کند به جایی ناکجا‌آباد و یکدفعه می‌گوید: اینجا هم جای قشنگی است. بیا دفعه بعدی به آنجا برویم.

می‌دانی امروز که از خواب بیدار شدم، به قول ناهید عبدی در کتاب زندگی یک محتوانویسش کمی نزدیک شدم. تازه داشتم تردیدهایم را می‌دیدم و به مسئله احترام به آنها فکر می‌کردم.

از روزی می‌ترسم. روزی که در آن رویایی نیست. روزی که در آن دلیلی نیست. حیف که سرم آمد، همان روزی که از آن می‌ترسیدم.

حال و هوایم درست شبیه به این آهنگ شده است.

Hollywood,s bleeding

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *