بخش سوم مبدا مختصات فیلمنامه‌نویسی

در بخش سوم به بحث توانایی‌ها و استعدادهای شخصی می‌رسیم و فکر می‌کنم این بخش، برای علاقه‌مندان به هنر داستانگویی هم حاوی محتواهای مفیدی باشد.

استعداد داستانگویی

از آنجایی که در اینجا ما کلا با ادبیات داستانی طرف هستیم، ترجیح دادم که از موضوع داستان و قصه شروع کنم. چون در واقع عمقی‌ترین بحث، سر همین توانایی است.

طبق نظر افراد زیادی که واقعا شمارشان از دستم در رفته است، همه ما استعداد قصه‌گویی داریم. ما هر روز مشغول تعریف قصه به واسطه خاطراتمان هستیم، فقط خودمان متوجه آن نیستیم.

در این میان به نظر می‌رسد که عده‌ای استعداد بهتری دارند، چرا؟

افرادی که اصطلاحا استعداد قصه‌گویی دارند، طبق تجربه یا دانش خویش متوجه شده‌اند که چه عناصری یک داستان خوب را رقم می‌زند و خواننده یا شنونده را با خودش همراه می‌کند.

اما این عناصر چه چیزهایی هستند؟

اگر شخصی به طور کلی این دو عنصر مهم را در داستانش داشته باشد به احتمال خیلی زیاد به عنوان یک قصه‌گوی خوب شناخته می‌شود.

احساسات و چالش‌های مشترک انسانی + توصیفات قابل تجسم = داستان خوب

بخش اول این ترکیب، به ایده‌یابی مناسب شما ربط دارد و قسمت دوم، به نگارش خوب شما ربط پیدا می‌کند.

به تک تک واژه‌های این دو جز توجه کنید. احساسات مشترک ما، احساسات پیچیده‌ای نیستند. عواطف می‌توانند همان ترس، عشق ، خشم، نفرت، حسادت و غیره باشند. مهم خلق موقعیت‌هاییست که به بهترین شکل نمایانگر این عواطف هستند. مثلا فرض کنید که:

نوجوانی خجالتی و معمولی که پیش از به دنیا آمدنش پدرش مرده است، آرزو دارد با او وقت بگذراند. در روز تولدش این موقعیت برایش فراهم میشود تا با برادرش که نقطه عکس او از نظر شخصیتی است، عازم سفری برای زنده کردن پدرشان به مدت یک روز شوند.

این پیش فرض، داستان انیمیشن رو به جلو بود. بسیار تاثیرگذار است. انتهای انیمیشن حتما چشمان شما مرطوب خواهد شد چرا که سراسر پر از اتفاقات جذاب و مهیج و احساس برانگیز است.

حس دیدار با یک والد از دست رفته، گفتن حرف‌هایی که هیچ‌وقت به او نگفته‌ای، به طور کلی احساسات همه ما را درگیر نوعی دلسوزی و شفقت خاص می‌کند و این مسئله ساده برای یک نوجوان به خوبی در طول داستان پررنگ می‌شود تا برای شما هم اهمیت ویژه‌ای پیدا کند.

بعضی‌وقت‌ها دغدغه‌های شخصیت‌ها ساده هستند اما این هنر نویسنده است که تا چه حد این مسئله را هم برای شما پررنگ و حیاتی کند.

به جز این، خلق موقعیت‌های آشنا هم می‌تواند سوژه‌های خوبی برای داستان‌سرایی باشد.

چالش‌های انسانی مثل دوراهی استعداد داشتن یا عمل کردن طبق میل دیگران، یا مسئله فرار کردن از خانه به خاطر والدین زورگو، یا حتی جدال برای یافتن شغل مورد نظر، همگی مسائلی هستند که ما خواه ناخواه به طور شخصی، یا از راه شنیدن داستان‌های دیگران با آنها در ارتباط بوده و می‌توانیم درکشان کنیم.

عنصر دوم:

عنصر دوم توصیفات است. توصیفات بخشی است که بیش از همه نیازمند تمرین است. توصیفات معمولی اصلا به درد داستان نمی‌خورند. ما به توصیفات عینی نیاز داریم. چیزی که ببینده یا خواننده از راه دریچه خیالش بتواند دقیقا ببیند.

به قول ناهید عبدی، در یک کتاب، خواننده در جایگاه دید نویسنده قرار می‌گیرد و به نظر من، یکی از بهترین دوربین‌ها توصیفات عینی ما هستند.

توصیفات ذهنی هم داریم که همان توصیفاتیست که در انشاهایمان زیاد به کار می‌بردیم. چیزهایی که قابل لمس نیستند و جنبه آرایی و زیبایی دارند، مثلا درختان گیسوان خود را شانه می‌زدند به جای اینکه بگوییم درختان همراه با وزش ملایم باد، شاخه‌ها و برگ‌هایشان را تکان می‌دادند.

در ظاهر شاید فکر کنید که توصیفات عینی راحت‌تر هستند لیکن آنها، درست حکم ادویه برای غذا دارند. شاید همه بدانند که زردچوبه و فلفل و نمک سه ادویه اصلی هستند، اما مقدار استفاده و ترکیبشان با سایر چاشنی‌هاست که این همه طعم متفاوت و دستپخت گوناگون ساخته است.

اگر این استعداد را نداشته باشیم نمی‌توانیم قصه یا داستان بنویسیم؟

Feather pen and blank notebook page over slate background

خب اگر منکر خیال و خاطرات یک انسان شوید، بله می‌توانید بگویید که با نداشتن استعداد کار تمام است. اما خیال و خاطرات، تقریبا در تمامی انسان‌ها وجود دارند. داستانگویی دقیقا یک مهارت است. شاید کسی که تجربه و اصطلاحا استعداد و توجه بیشتری داشته، کمی کارش آسان‌تر باشد.

اگر تاکنون در راستای داستانگویی هیچ کاری نکرده‌اید و باور دارید که بی‌استعداد هستید؛ نمی‌توانید این توقع را داشته باشید که دیگران هم بدون عملتان، حرف شما را باور کنند.

لازمه رسیدن به عنصر اول یک داستان خوب، یعنی یافتن موقعیت‌ها و احساسات مشترک، ثبت دائمی است. با توجه بیشتر به داستان‌هایی که می‌خوانید و می‌شنوید و نوشتن سوژه‌ها و حتی مشکلات معمول خودتان و دیگران، می‌توانید ایده‌های سرشاری پیدا کنید.

برای توصیف، شما باید همه روزه تقریبا هر چیزی را توصیف کنید. من هم باور نمی‌کردم که روزی آدم کلی‌نگری مثل من، بتواند چیزهای ریز را ببیند، چه رسد به اینکه توصیفشان کند، لیکن طبق گفته دوستانم بعد از تلاشم، تغییراتی رخ داد و با ممارست حتما برای شما هم اتفاق می‌افتد.

بنابراین در این باره هم جای نگرانی نیست. موضوع تلاش و پشتکار است که همه ندارند. به قول مک کی، استعداد فاقد مهارت، مثل بنزین بدون ماشین است، شعله زیادی دارد ولی چیزی را به حرکت درنمی‌آورد.

چطور بفهمیم به این کار علاقه کافی را داریم؟

به نظر من هیچ‌کس بدون عمل، قادر به شناخت خودش نیست. باید حتما قدمی در راه علاقه خود بردارید. اگر عاشقش نیستید که تکلیف معلوم است. ولی اگر احساسی نسبت به این جریان دارید، می‌توانید از یک کلاس ساده که شما را مجبور به این کار می‌کند یا اصلا از نیروی اراده خود، استفاده کنید تا این مسئله را درک کنید.

من که بعد از شرکت در دوره صد داستان فهمیدم که من هم به اندازه بقیه، می‌توانم داستان بگویم و به جلو حرکت کنم، فقط کافیست که تلاش کنم و اصل کار هم همین است.

بخش سوم به پایان رسید. منتظر بخش‌های بعدی این مقالات باشید.

دیدگاه ها

  1. Pingback: گزارش سمینار CTN درباره انیمیشن عروس مرده - مهسا فیروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *