نوشتن من را نجات داد

امروز ظهر مشغول جمع کردن و مرتب کردن کتابخانه کوچکم بودم. دفترهای صبحگاهی پر شده من، ده تا شده بودند، گویی دقیقا هر ماه یک دفتر را به امر نوشتن اختصاص داده بودم.

 خب مغرور و خرسند چشمم به سالنامه شیکی افتاد. سرمه‌ای رنگ بود و من اصلا یادم نمی‌آمد که در آن چه چیزهایی نوشته بودم، اما یادم هست که دوستش داشتم. مربوط به صبحگاهی هم نبود، پس سفری جدید را به درون این دفتر آغاز کردم.

نوشتن و این فضای جدید، حقیقتا سفری تازه است به درون احوالات گذشته. احوالاتی که خاص هستند چون نگارش پیدا کرده‌اند و تاریخی همیشه در حال حرکت را، مثل کتاب‌های دنیای هری پاتر رقم می‌زنند.

داخل این دفتر مطالب مزخرف و آموزش‌های آی سی دل بود، لیکن انتهای آن، تعداد اندکی متن خاص یافتم. متن‌هایی از دورانی خاص و ویژه برای من.

این دفتر و نوشته‌هایش از سال ۹۷ تا ۹۸ همدم من بوده است. تاریخی مهم که از قضا کنجکاو بودم بیشتر درباره‌اش بدانم.

فراموش کرده بودم که نوشتن و نویسندگی و زمانی که درآن همه روزم تنها پر از دغدغه همین کار باشد، روزگاری چه رویای شیرینی برای من بود.

داخل دفتر چه بود؟

بخشی از دفتر را دقیقا با همان فرمتی که نوشته بودم اینجا می‌آورم.

متن من:

توی ماشین نشسته بودم. از سرما توی خودم فرورفته بودم و نمی‌تونستم به صندلی یخ زده پراید زوار درفتمون تکیه بدم. ماشین حرکت کرد.

محسن (برادرم) پرسید: حالت خوبه؟

جواب دادم: نه

پرسید: چرا؟

ولی من در جوابش سکوت کردم.

بین راه خروج از خونه عمه، محسن بین یه بریدگی ایستاد. گرچه خلوت بود، آرزو کردم کاش مثل فیلم‌ها می‌شد یه ماشین، از طرف من، طوری به ما می‌خورد که فقط من می‌مردم!

راستش این اولین بار نیست و امیدوارم آخرش باشه، حتی اگر نباشه!

چرا آرزوی مرگ می‌کردم؟

شاید چون دو روز دیگه توی قطار و دوباره آواره جاده‌ها بودم. جاده‌ها رو دوست دارم اما این بار مقصد خوشایند نیست. مشکل اینه که هیچ‌وقت خوشایندم نیست.

فکر کردم شاید این هم مسیر زندگی منه درست مثل الان که توی ماشین و برخلاف میلم در حال حرکت به سمت خونم. شاید زندگی هم همینه. گاهی ما رو به جاهایی برخلاف میل باطینمون میکشه. چی در انتظارم بود؟

تنهایی وحشتناک. غم، رنج، تلاش برای سرمستی، برای بی‌حسی و فرار. فراری بی‌انتها و دائم در زندگی.

روزی این سبک زندگی آرزوی من بود و حالا فرشته عذاب من!

آیا همیشه آرزوها توی زرد از آب درمیان؟ آیا روزی از انتخاب بعدیم یعنی وقف همه چیزم برای نوشتن پشیمون می‌شم؟ آیا احساس و رسالت، تلقین و باور من، تغییر خواهند کرد؟

اگر اینطوره که نهایت نامردیه هر چند که بعیده.

این باور قدمتی به قدر طول عمرم داره! مرگ بر زندگی‌ای که در آن عشقی وجود ندارد…

یک رویاپردازی زیبای من درباره سایت جدیدم

در دو صفحه آخر از آخرین نوشته‌های این دفتر، متن جالبی را نوشته بودم. در توضیح تنها باید اشاره کنم که جاده موفقیت، اسم سایت قبلی من بود که نابود شد. من عین مطلب را به قلم خودم می‌آورم که متاسفانه محاوره‌ای است.

متن من:

دلم می‌خواهد تمام وقتمو بنویسم و بخونم. محتوا منتشر کنم فقط به حکم دل. سایت خودم رو منتشر می‌کنم و مزخرف‌ترین و صادقانه‌ترین و بهترین نوشته‌هامو خلق می‌کنم.

به لطف جاده موفقیت، من مسیرمو پیدا کردم مگه نه؟ آره، واقعا جاده موفقیت کمکم کرد جاده خودمو یه روز بسازم. حالا تو یه سایت شخصی، من یه دختر آزاد آزادم. با عقاید متغیر یه انسان پر از اشتباه و امیال مختلف. می‌نویسم تا خودم باشم.

آره این قشنگ‌ترین دلیل دنیاست. حتی بهترین شعار دنیاست. کیه که بتونه خودشو تجربه کنه، حتی یه ثانیه از این روز، خودِ خود واقعیش رو حتی به خودش نشون بده؟ اما من میدونم که تو نوشته‌هام حتی بیش از ۱۰۰ درصد، خود خودمم. اونقدری که گاهی خودم رو شگفت‌زده می‌کنه.

تو درباره ما می‌نویسم: هر کس دلیلی برای نوشتن و تولید محتوا داره، ولی من فقط می‌نویسم تا خودم باشم. هیچ فضا یا زمانی نمی‌تونه دنیای نوشتن رو برای من پر کنه. شاید اگه عاشقش نبودم، انقدر با خودم راحت نبودم و خودمو نمی‌شناختم، اما همیشه جایی هست که قناری‌ها توش آزادانه بخونن. شاید این دنیای آزاد برای من سایت خودم باشه… .

احساس من پس از گذر زمان

راستش نگاه به دفترهای قدیمی واقعا آدم را شگفت‌زده می‌کند. روزی که به دنبال شعاری برای سایت می‌گشتم، از خودم بیزار بودم که تا به حال به چنین مسئله مهمی فکر نکرده بودم، ولی حالا می‌بینم که من مدتهاست که شعار خودم را از اعماق سینه‌ام نوشته بودم اما، خودم آن را فراموش کرده بودم.

متن‌های بااحساس قدیمی من، حتی به زبان محاوره، حسی پر از خالص بودن احساسات را از نظرم داشتند. احساسی که خودت را هم باز، با کیفیت بالا، درگیر همان شرایط و همان احساسات می‌کند و تازه می‌فهمم که نوشتن چقدر زندگی من را نجات داده است.

در بدترین شرایط زندگی همیشه در کنارم بوده است. در حالی که از فرط بی‌اعتمادی به آدم‌ها و غصه فریاد می‌زدم و بی‌صدا زندگی می‌کردم، او همیشه پای دردودل‌های ساده و کودکانه و خالصانه من بود.

کشیشی که همیشه حاضر است به اعترافاتت، ولو زشت‌ترین‌هایش گوش بدهد.

 دوست داشتم این دلنوشته ساده من را استاد خوبم بخواند. این نوشتن و تغییر کردن را تماما به او مدیون هستم.

دیدگاه ها

  1. Avatar
    karim

    کاش من هم دفترهایی داشتم که حال و هوای من قبلیم رو بهم میرسوند روزهایی که توی دنیای متفاوتی زندگی کردیم مثل روزی که از فرط خوشحالی در آسمان ها سیر میکردیم یا روزی که در باتلاق غم و اندوه دست و پا میزدیم به قول خودت مثل دنیای داستانی هستش که راوی داستان خودمونیم! من در حد چند صفحه تونستم صبحگاهی بنویسم با کمکت که بعدا رها شد و دفتر هم به کنجی رفت و خاک خورد.. من هم باید بنویسم تا نجات پیدا کنم بیایید بنویسیم و به نوشتن تشویق کنیم و نویسنده ها چه سلاح قوی در دست دارند

    1. Avatar نویسنده
      پست
      مهسا فیروز

      کریم جان عزیز نوشتن حقیقتا معجزه است و هر روز بیش از همیشه به این مسئله پی میبرم که ما انسانها به آخرین نسخه تکاملی خودمون به واسطه خواندن و نوشتن رسیدیم. هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست. برای من معجزه اصلی نوشتن شناختن بیشتر خودم و درک و پذیرش بیشتر خودم بود. اون میتونه مثل یک دوست باشه، مثل یک روانشناس، مثل یک دشمن راستگو که حقایق رو نشونت میده اما تا وقتی ننویسی هیچ کس انقدر دلسوزانه در کنارت نخواهد موند. با نوشتن یاد گرفتم که درد و درمان و کنترول همه زندگی در دستان خودمه و واقعا انسان بهتری هم شدم و امیدوارم یک روز خیلی نزدیک هم تو هم چنین تجربیات قشنگی رو داشته باشی. بابت نظراتت صمیمانه و خالصانه ازت ممنونم

  2. Avatar
    arman

    کامل میشد حس اون لحظه تونو و موقعی که هر جمله ای رو مینوشتین رو درک کرد که چه حسی داشتین و البته خیلی قشنگ بهمون منتقل کردن این قسمت خیلی خوب بود که در بدترین شرایط زندگی همیشه در کنارم بوده است. در حالی که از فرط بی‌اعتمادی به آدم‌ها و غصه فریاد می‌زدم و بی‌صدا زندگی می‌کردم، او همیشه پای دردودل‌های ساده و کودکانه و خالصانه من بود.
    دقیقا نوشتن همینکارو میکنه حرفایی که نمیتونی بزنی نمیتونی فریاد بزنی که دردم اینه یکی درکم کنه دنیایی که دیگه همه به به فکر منفعت خودشونن دنیایی که کسی درکت نمیکنه دردت چیه نوشتن به کمکت میاد

    1. Avatar نویسنده
      پست
      مهسا فیروز

      آرمان عزیز از خواندن کامنت ارزشمندت بسیار مشئوف شدم. هم حسی تو با متن اعجاب خاصی به همراه داشت. داشتن زخم‌های خاص و نوعی دلزدگی از دنیای بیرون برای نزدیکتر شدن به نوشتن و درون را بسیار خوب درک می‌کنم.
      نکته عجیب نوشتن این است که حتی اگر از سر دردها شروع شود، نهایتا خود نیز به درمان کمک بزرگی می‌کند. بعد از رهایی و فراغت یافتن از همه دردها و حرف‌های کهنه، حالا جای یادگیری بهتر و درک بهتر بیرون فرا می‌رسد. بعد از یک نوشتن طولانی تازه تشنه آموختن و لبریز شدن از مطالب بیشتر هستی. اینجاست که شاید خواندن کتابهایی مثل تاریخ امیدبخش نوع بشر، آدم را حیرت زده کند. با علاقه بیشتر به روانشناسی که در هر نویسنده‌ای کم کم ظهور پیدا می‌کند، دیدت تغییر میکند و حقیقتا روزی که اصلا نمیفهمی چطور و از کجا رسید، تو شخص جدیدتر و بهتری می‌شوی. همه چیز و بزرگترین تغییر از نظر من، از یک قلم و کاغذ ساده برای آدم شروع می‌شود.
      آرمان عزیز اگر مشتاق بهتر شدن هستی همین عشق و انگیزه و شور را صمیمانه و با همین خلوص حفظ کن. تغییرات بیشتر و زندگی بهتر نیز از آن تو و نیروی تو خواهد بود. موفق باشی.

  3. Avatar
    صبا

    خیلی قشنگ مینویسی
    یاد تجربه ای از نوشتن خودم در سالها قبل افتادم
    تازه شاغل بودم و کارم خصوصی بود یعنی دفتر و دستک رو خودم تهیه کرده بودم. (دفتر خدمات کشاورزی.)
    حدود یکسال هیچ پرنده و چرنده ای پر نمیزد. 😢🤣من تنها مینشستم و روی برگه برای خودم دلنوشته مینوشتم نوشته هایم به این صورت بود:
    (آیا میاد روزی که اینقدر سرم شلوغ بشه که فرصت تلفن جواب دادن رو نداشته باشم
    میاد روزی که من رانندگی رو خوب بلد باشم و برای خودم ماشین داشته باشم.
    یعنی میاد روزی که واقعا دفترمون شلوغ باشه و من اینقدر بیکار نباشم.
    یعنی میاد روزی….)
    اینها رو روی یه برگه ای نوشته بودم لای دفتری بود چند سال بعد میخواستم خونه تکونی کنم اونو پیدا کردم .باورم نمیشد همه چیزهایی رو که آرزوشو داشتم الان داشتم. چشمام پر اشک شد.مخصوصا ارباب رجوعای زیادی که داشتم و واقعا گاهی فرصت تلفن جواب دادن نداشتم.🙃
    البته الان بیکارم😅و جور دیگه ای یه چیزایی رو میخوام

    1. Avatar نویسنده
      پست
      مهسا فیروز

      چه خاطره واقعا قشنگی. خوندن این کامنتها چقدر انسان رو به زندگی و آینده امیدوارتر میکند صبای عزیز. خوشحالم که به آرزوهای خوبت رسیدی حقیقتا نگاه به عقب و رویاهای قدیمی امیدوارکننده هستند. گاهی به جای مقایسه با دیگران کافیه به گذشته و پیشرفتهایمون نگاه کنیم و اینطوری صدای سرکوب کننده بیرون رو قطع کنیم و خوشحالتر زندگی کنیم. صبای عزیزم مطمئنم با پیگیری هات به سایر هدفهای خوبت میرسی. این رو بدون که اگر قادر به دیدن زیبایی قلم کسی هستی اون حقیقتا در تو هم وجود داره چون ما میتونیم زیبایی و قدرتی که داریم رو در دیگران ببینیم. هر جا که هستی دلت شاد و تنت سلامت عزیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *