داستان من بعد از چالش

دوست داشتم در خصوص داستان چالش پنج تا پنج دقیقه نوشتن در پنج روز برایتان بگویم. اینکه چه شد و آیا موفق شدم یا نه و اگر شدم چه دستاوردهای خاصی برای من داشت.

اگر ماجرای چالش را نمی‌دانید، پیشنهاد می‌کنم که به مقاله یک چالش از امروز سری بزنید. همه اطلاعات مهم همانجاست.

چالش من خوشبختانه همگام با اعلام استاد، در همان روز هفدهم فروردین ۱۴۰۰ شروع شد. علی‌القاعده در روز ۲۱ فروردین من باید این چالش را تمام می‌کردم که…

خب چه شد؟

بله بازی را تمام کردم. می‌دانم که در غافلگیری طولانی مدت یا ایجاد تعلیق داستانی گند زدم، اما حوصله نداشتم که لقمه را بپیچانم. بلاخره تمام شد دوستان. و من تقریبا مردم و زنده شدم!

یعنی چالش اینقدر برایت سخت بود؟!

سخت نبود، سخت شده بود! همه چیز به درون ما ربط دارد. اگر یک خروار هدف و هنداوانه زیر بغل داشته باشید. کمالگرایی مزخرفی داشته باشید و عاشق بزرگنمایی از دردها و مصیبت‌ها و شکست‌هایتان باشید، خب بله اگر زمین بخورید، خودتان به خودتان این باور را می‌رسانید که صدبار زمین خورده‌اید. لیکن یک نکته خیلی جالب در عین این سختی وجود داشت.

در بدترین برهه زندگیم به این چالش پیوستم!

کمی برگردیم عقب‌تر

طبق ماجرای تکراری و اخیرم در کلاس‌های نظم شخصی، ما پنج کار ثابت داشتیم و یکی دو تایی متغیر. من تقریبا احساس می‌کردم که همزمان پنج توپ سمج را بالای هم روی سرم دارم و دو تا توپ دیگر که روی دو دست هایم نگه داشته‌ام.

افتضاح بود. انگیزه من کم کم در حال افت کردن بود و برای کسانی که نمی‌دانند، انگیزه موتور یا ماشین بخاریست که آدم را به حرکت در می‌آورد. یک جورهایی تا محرک و شوق حرکت نیافرینید، آرام نمی‌گیگیرید.

گرچه انگیزه واقعا لازمه حرکت است، ولی اگر از راه غلطش آن را کسب کنید و به آن روش معتاد شوید، اوضاعتان خیلی بیخ پیدا می‌کند. بگذار بهتر روشنت کنم. تا اینجا گفتیم که نیروی محرکه هر کاری انگیزه است. باید بدانی که انگیزه برای انجام کارهایت از دو راه کسب می‌شود:

راه اول: به نیروی انگیزه یافتن از طریق افکارمان و خود انرژی دهی روی بیاوریم. (به بیان بهتر، برپایه تحریک احساسات مثبت عمل می‌کنیم. مثلا چهار تا ویدیو انگیزشی می‌بینم که مثل همان ماری جوانا برای ملوان زبل عمل می‌کند!)

راه دوم: از راه خود عمل کردن (و زور زدن برای انجام کاری که ممکن است از آن دلسرد شده باشیم)، کارمان را انجام دهیم و چون انجام داده‌ایم روحیه و انگیزه بگیریم.

حالا می‌توانید بفهمید که درد اصلی من چه بود. به جز کمال‌گرایی لعنتی، با فقدان انگیزه روبه‌رو شده بودم. این مسئله خیلی هم عجیب نیست. به گفته استفن گایز حدودا ما یک الی شش هفته بعد از شروع یک کاری انگیزه‌مان ته می‌گیرد. اینجاست که خودخوری می‌کنیم، فکر می‌کنیم این راه به درد ما نمی‌خورد و اگر با اراده خود با سختی و مشقت کار را انجام ندهیم، بازی تمام است.

ماجرای راه‌های انگیزه و اینهایی که وسط دری وری‌هایم خواندید را از کتاب چگونه کمال‌گرا نباشید استفن گایز دزدیدم. این را هم گفتم که در جریان باشید.

در این نوع مواقع یک اتفاق ناجور برایم می‌افتد. نمی‌نویسم! انگار اخرین جرعه نجاتت را خودت از دست خودت بکشی و همینجا بود که این پیشنهاد شاهین مثل ظهور سوپرمن در اوج ناامیدی و تاریکی زندگی سر رسید.

من ناچارا به خاطر تعهد ساده‌ای که داده بودم، باید پنج دفعه در روز پراکنده می‌نوشتم!

بعد که انجام دادی بهتر شدی؟

اوف نمی‌دانی مثل آب بود که روی آتش درونم ریخت. اصلا سبک می‌شدم. آنجا دیدم که نه تنها در طول روز یک دختر آرام و بی‌حرف نیستم، بلکه متوجه شدم که انقدرها سطحی هم نیستم. شما فکرش را بکنید در وسط روز هستید، یک چیزی مثل خوره افتاده توی ذهنتان مثلا یک دعوایی شده، یک چیزی شنیدید که شما را به هم ریخته و حالا شما یک لحظه چشمتان به کاغذ و قلم‌هایی می‌افتد یا اصلا از بس کاغذهایتان را جاهای زیادی پخشش کرده‌اید، اتفاقی ابزار نوشتن بغل دستان سبز می‌شود؛ آن وقت چه می‌کنید؟

شیرجه می‌زنید! بله دقیقا روی کاغذها می‌پرید و می‌نویسید و این عالیست. همه آن نشخوارهای لعنتی بلاخره جایی برای سیاه کردن چیز دیگری به جز مغزتان می‌یابند و بعدش شما آزادید. یک مشکل را همانجا باز کرده‌اید و حتی راه حلی به ذهنتان رسیده است و بعد طوری از پشت میز لبخند زنان برمی‌خزید که اصلا گویی هیچ چیزی رخ نداده. دوپینگ کامل کرده‌اید!

خب فقط همان لحظه خوب است؟

ببینید من حس می‌کنم که ما آدمیزاد داریم تا آدمیزاد. برای من در آن برهه حساس، فقط مجال نفس کشیدن و آرامش یافتن موقتی بود، هرچند که یک بار استفاده جالبی از آن کردم.

یادتان هست که درباره کاربردهای دیگر آن چه نوشته بودم؟

یک شب بعد از یک مهمانی، یک مکالمه عجیب در ذهنم بین یک نیمه وجودم با وجدانم برپا بود. علتش چه بود؟ آن شب در همان مجلس، درد عزیزی بعد از دردودل کردنش با من، برایم آشکار شده بود. اشخاصی او را ناخواسته به اسم دلسوزی آزار می‌دادند. او از شدت رنجش ماجرا به خودآزاری جسمی رسیده بود. من می‌توانستم لاقل به افراد آزاردهنده‌اش آگاهی این را بدهم که دست از عذاب دادنش بردارند یا حداقل بفهمند که در اثر ناآگاهیشان اوضاع این شخص تا چه حد افتضاح است، ولیکن این کلنجار را داشتم که اسم این کار فضولی نام دارد یا ندارد.

خب نداشت. من احتمالا کلاهگذار خوبی برای خودم نیستم. بلاخره یک لحظه همانجا روی کاغذ به خودم گفتم: من که یک پنج دقیقه دیگرم مانده، چه می‌شود اگر برای یکی از اشخاص آزاردهنده‌اش نامه‌ای بنویسم؟

نامه نوشتم و نامه عجیب خوب درآمد و به من شجاعت تایپش را در گوشی را داد. کم کم به خودم که آمدم، همه موضوع و راه‌حل‌ها و افکارم را به صورت مجازی با آن شخصی که ناخواسته اذیتش می‌کرد، درمیان گذاشته بودم. اگر نمی‌توانستم خوب و راحت حرف بزنم، لاقل می‌توانستم که راحت بنویسم؟!

خب دیگر چه خاصیتی داشت؟

خب هیچی. برای من تا همینجا جلو رفت. بعدش شاهین کلانتری یک صبح خیلی زود ساعت هشت و نیم صبح لایو گذاشت تا نطقی به سلامتی پیشنهاد جدیدش بکند. رسما همه بچه‌های سحرخیز نظم شخصی هم  مخاطب آن ساعت از روزش بودند. او حرف‌های بسیار خوبی زد.

این طور که فهمیدم، هدف اصلی این ماجرا بیش از همه درد و دل کردن‌ها، کمک‌کردن‌ها و حتی زر زر کردن‌ها و غیره، این بود که خودمان را بهتر ببینیم و بشناسیم. کسی که نتواند خودش را در خلال زندگی بشناسد و اصلا خود زندگی را دریابد، چطور قرار است چهار روز دیگر داستان‌های خوف و خفن بنویسد و شخصیت‌های ماندگار خلق کند؟!

شاید همین کار ساده برای شما هم خیلی کارساز از آب درآمد. مثلا آنقدر نوشتید و منتشر کردید که رسما یک نویسنده مشهور شدید، آن وقت می‌توانید با یک عینک دودی و سیگاری کنج لب در یک کافه دنج به یک غریبه، بعد از یک پک عمیق درباره داستان مشهور شدنتان این طور بگویید که:

میدونی همه چی واسه من از یه چالش عجیب شروع شد…

دیدگاه ها

  1. Pingback: کتاب جدیدی که مرا جذب کرد - مهسا فیروز

  2. Avatar
    1. Avatar نویسنده
      پست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *