ماجراهای سال ۹۹ من

به عنوان یک نویسنده همیشه وظیفه دارم که چشم و گوشم مثل بیلی باتگیت باز باشد و از آن مهم‌تر، عاشق تجربیات جدید و بیانشان باشم. این بار از سال ۹۹ خودم برایتان می‌گویم.

از زمانی که از تحصیل فارغ شدم، نوزادی به نام افسردگی پس از تحصیل به خاطر بیکاری مزمن به دامنم افتاد.

من کاری نداشتم و از آنهایی هم نیستم که اگر همه دنیا مرا طرد کند، سرجایم بند شوم و بگویم بسیار خوب، حالا وقت بیکاری و عشق و حال و بی‌هدف زندگی کردن است!

چطور راهم را پیدا کردم؟

برای من همه چیز از بازی با سوالات و ابهاماتم شروع شد. سعی کردم به چه می‌شد اگرهای ذهنیم بیشتر فکر کنم.

مثلا در خصوص انیمیشن که فهمیده بودم به آن علاقه پیدا کرده‌ام، از خودم پرسیدم:

چه می‌شد اگر من به دنبال راهی می‌رفتم که دوستش دارم و سفت و سخت آن را دنبال می‌کردم؟

چه می‌شد اگر من و دوست صمیمی‌ام که به زودی فارغ التحصیل می‌شد، می‌توانستیم با همدیگر کار کنیم؟

چه می‌شد اگر علاقه من یعنی انیمیشن، با علاقه او یعنی گرافیک با هم ترکیب می‌شدند؟

از دل همین سوالات ساده و معمولی ایده موشن گرافیک به ذهنم خورد.

با ایده جدید چه کردم؟

وقتی کمی با تردید و ترس ایده‌ام را پشت تلفن به او گفتم او از خوشحالی بال درآورد. نمی‌دانستم، اما گویی او هم مدتی بود که از فکر بعد از فارغ التحصیلی‌اش آشفته بود و حتی به سختی می‌توانست بخوابد. او هم گرفتار درد عجیب شده بود.

به همین سادگی ما با هم تیم تشکیل دادیم و و پشت زدیم به همدیگر و دل خود را گرم حضور یکدیگر کردیم. شاید همه مثل ما انقدر خوش شانس و البته انقدر بدشانس نباشند.

لابد می‌پرسی چرا بدشانس؟

ما از انیمیشن و موشن و گرافیک و هر چه می‌خواستیم، یک پاپاسی هم حالیمان نبود. او کامپیوتر خوانده بود و من محیط زیست، و حالا می‌خواستیم موشن گرافیست شویم! درونمان داد میزد چه غلط ها!

درد بعدی هم بود. لحظه شماری کردن. باورم نمی‌شد که بیش از اینکه برای تمام شدن درس خودم مشتاق باشم، ثانیه‌ها را می‌شماردم تا او درسش را تمام کند. او هم به سختی می‌توانست درس بخواند، چون از ذوق آینده تمرکزش گرفته می‌شد. هر دو، ساعت‌ها پشت تلفن و حضوری می‌توانستیم درباره آینده خیال پردازی کنیم.

بلاخره زنگ پایان امتحاناتش فرا رسید…

شروع کار ما و دردسرهایش

ما بهم دیگر رسیدیم درست مثل یک زوج خوشحال و خوشبخت بودیم که از دو طرف صحنه دویده‌اند تا دست‌های یکدیگر را بگیرند تا اینکه، آب یخ حقیقت روی سرمان ریخت شد و به خودمان لرزیدیم. ما یا دوره و مسیر نداشتیم یا پول خریدش را و بدتر از آن مکان مناسب و جالبی که آنجا تمرین کنیم!

همین دردسرها باعث می‌شد اگر در خانه همدیگر و مخصوصا خانه ما قراری تعیین کنیم، هر بار یک جوری کیفیت لازم را نداشته باشیم. یک بار هر دو در هپروت رویاپردازی جای جدیدتر بودیم. یک بار هر دو خوابمان می‌آمد و حوصله نداشتیم یا اصلا روز مادر و اینها می‌شد و دغدغه ‌های مشترک چه خریدن امانمان را نمی‌داد.

باری، بلاخره یک جای جدید پیدا کردیم و یک اسفند در یک روز گرم جمعه اسباب خود را به طبقه سوم یک ساختمان پزشکان و مشاوران و وکلا کشیدیم!

بعد از اینکه درست جا افتادیم و همه چیز بسیار بهتر از مکان قبلی در خرپشتی خانه ما شده بود، به صورت جدی به ایلاستریتور چسبیدیم و آموزش‌های مقدماتی تا حد متوسط را از سر گذراندیم.

همینطور خجسته بودیم که بلاخره می‌توانیم به افترافکت برسیم تا اینکه…

سردی پشت سردی

اینجا یک تفاوت بزرگ بین سلایق ما ایجاد شد. او که با ایلاستریتور خیلی حال کرده بود از افتر دلسرد و زده‌تر شد. من هم که ایلاستریتور را تحمل می‌کردم و برای افترافکت و حرکت سازی بال بال می‌زدم، با جو ایجاد شده شوقم کمتر شد.

هر چه برنامه هم می‌ریختیم، نمی‌توانستیم مثل ایلاستریتور به آن عمل کنیم. گند بعدی زودتر بالا آمد. عید از راه رسید. رسما از هفته قبلش کار ما تعطیل شد و حتی با اینکه می‌خواستیم هفته دوم عید دیگر شروع کنیم، دوستم یک دوره از چندین نرم افزار ادوبی شرکت کرد که هفته دوم هم طول می‌کشید و من هم درگیر دوره نظم شخصی  شده بودم، درنتیجه ترجیح دادیم که از خیر هفته دوم هم بگذریم.

ماجراهای دیگری در همین فروردین ماه برای من اتفاق افتاد که ترجیح دادم آن‌ها را در مطلبی جداگانه برایتان بیاورم.

سال ۹۹ برای شما چطور گذشت؟

دیدگاه ها

  1. Avatar
    1. Avatar نویسنده
      پست
      مهسا فیروز

      ممنونم از لطف شما آقای کریمی عزیز. از دیدن کامنتتان بسیار خرسند و از آشنایی با شما خوشوقت شدم. ممنونم از محبتتان. بله فعلا که مشغول همین کار نوشتن هستم. از پیشنهادتان ممنونم.

  2. Avatar
    1. Avatar نویسنده
      پست
  3. Avatar
    1. Avatar نویسنده
      پست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *