دسته‌بندی نشده

در جدال با هضم مرگ

پدربزرگ من در یک روز معمولی تیرماه به ناگاه بدحال شد و صبح روز بعد در بیمارستان درگذشت. هضم رفتن او برای هیچ یک از عزیزانش راحت نبود. یک روز بعد از حمام چیزهایی به ذهنم رسید. تا پیش از آن برایم سوال بود چرا انقدر حضورش را همه جا احساس میکنم. حس می‌کنم چیزی …

درهایی که با آهنگ باز می‌شوند

وقتی وسط یک هزارتوی عجیب زندگی گیر کرده‌ام روی مبل‌های فیروزه‌ای خانه می‌نشینم. هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دلم میخواهد بروم بیرون و از صدای گنجشکان و خنکی بهار لذت ببرم اما نمی‌توانم. کاملا احساس می‌کنم که دست و پایم را به آن مبلها بسته‌اند. پنجره کنار دستم است، اما ذهنم در بند زندگی گیر …

سه پیشنهاد برای پیشبرد نوشتن کتاب غیرداستانی‌تان

گمان نکنم نویسنده‌ای در جهان باشد که از همان بسم الله اول در نوشتن کتابش، بداند که کجای کار است؟ چه باید بکند و در قدم بعدی قرار است چه خاکی بر سرش بریزد!؟ خب شما تنها نیستید. اگر زمانی فکر نوشتن یک کتاب به سرتان رسیده باشه و کمی جدی‌تر شده باشید، حتما با …