دلنوشته

روزی که از آن می‌ترسیدم

یک جایی در دوردست‌ترین نقطهِ شهرِ زندگی هستم. یک جایی که در آن هیچ نام‌ آشنایی نیست. من یک غریبه به تمام معنایی هستم که دست از همه چیز شسته. او حرکت می‌کند درست در جهت جریان زندگی‌اش. یک جایی هستم که نامش را نمی‌دانم. جایی که انتظارش را داشتم. من در بهشت برین رویاهایم …