دلنوشته

نوشتن من را نجات داد

امروز ظهر مشغول جمع کردن و مرتب کردن کتابخانه کوچکم بودم. دفترهای صبحگاهی پر شده من، ده تا شده بودند، گویی دقیقا هر ماه یک دفتر را به امر نوشتن اختصاص داده بودم.  خب مغرور و خرسند چشمم به سالنامه شیکی افتاد. سرمه‌ای رنگ بود و من اصلا یادم نمی‌آمد که در آن چه چیزهایی …

هفت خبر یا مطلب از خودم!

بعضی از مطالب آدم ساده هستند و وقتی دائما دوستانت می‌پرسند چه خبر از خودت؟ ناچارا یکباره تصمیم می‌گیری یک مطلبی هم درباره خودت هوا کنی. ۱ تازگی‌ها حسابی در دنیای انیمیشن غوطه‌ور شده‌ام. آنقدری جسته گریخته در این مغز حقیر جمع کرده‌ام که مپرس. منتها بدیش این است که آدم جایی برای تخلیه ندارد. …

همه ما در اشتباهیم

عنوان این متن از جمله‌ای از مارک منسن الهام گرفته شده. در پی گفتگوهایی مشاوره دهنده به کسی، تلنگری هم به خویش زدم و راستش نیمه تاریک وجودم حسابی از خجالتم در آمد. خوشحالم که چیزهایی برایم روشن شد. این چند وقت با فرار از خویش در حال فرار از همه چیز بودم. تازه خنده …

روزی که از آن می‌ترسیدم

یک جایی در دوردست‌ترین نقطهِ شهرِ زندگی هستم. یک جایی که در آن هیچ نام‌ آشنایی نیست. من یک غریبه به تمام معنایی هستم که دست از همه چیز شسته. او حرکت می‌کند درست در جهت جریان زندگی‌اش. یک جایی هستم که نامش را نمی‌دانم. جایی که انتظارش را داشتم. من در بهشت برین رویاهایم …